سلام خدمت عزیزانی که هر زمان با ورودشون به این وبلاگ بذر دوستی و محبت را کاشته و مرا با محبت بیدریغشان هر زمان تشویق نموده اند تا فضای این وبلاگ را آنگونه که لایق شما عزیزان بود بسازم.
این چند روزی که نبوده ام سرم به چنان اتفاقات غمناکی مشغول گشته بود که حتی برای دشمنم نیز آرزو نخواهم کرد.
روز 21ام مرداد ماه تولد پسر عزیزم هست
.ومن هرسال بدون وجود حتی یک نفر مشوق و همراه سعی کرده ام با تدارک هرچند مختصر این اتفاق با ارزش و شاید هم تکرار نشدنی را جشن بگیرم
مثل هر سال درست 1 ماه مانده به روز تولد مرا شور وهیجانی دربر گرفت و تصمیم گرفتم برای پسرم جشن تولدی مفصل تدارک ببینم و همه دوستان و آشنایان(اعم از خیرخواه و بدخواه!)را در شادی خود شریک سازم.
همانطور که حدس میزدم وقتی موضوع را با اطرافیان نزدیک(مادر جون و همسری عزیز) در میان گذاشتم با مخالفت شدید هردو مواجه شدم
از قضا هردو دلایلی به نفع من عنوان میکردند.
از آنجائیکه ترس شدیدی از عاقبت انجام کار خودسرانه دارم از انجام این کار (که بزرگترین خواسته و آرزویبنده میباشد)صرفنظر کردم.
شب تولد پسرم پکر و بیحوصله روی تختم دراز کشیده بودم وداشتم غصه میخوردم دلم نیومد اصلا کاری نکنم و ساعت 3 نصف شب پاشدم و با وسائل مختصری که تو خونه موجود بود اتاق پسرم رو تزئین کردم
و پسرم صبح به محض بیدار شدن متوجه اونا شد و کلی ذوق کرد.![]()
(ناگفته نمونه که تزئین اتاق رهی فکر مامانم بود)![]()
صبح هم خونه رو تمیز کردم و به کمک دختر همسایه کیک خوشگلی پختم و عصر دوست رهی رو که تو آپارتمانمون میشینن دعوت کردم تا با رهی لحظات ی رو خوش باشن .کسی چه میدونه شاید اینطوری بیشتر به رهی بچسبه و تو یادش برای همیشه بمونه!
خلاصه...رهی داشت حسابی شلوغی میکرد و...منم کاریش نداشتم و حسابی براش مایه میذاشتم.
داشتم 4تا شمع توی کیکش میذاشتم
ومشغول تنظیم دوربین فیلمبرداری بودم که یهو داد و فریاد بچه ها که منو صدا میزدن بلند شد.سریع بطرف اتاقشون دویدم وبا صورت غرق به خون رهی مواجه شدم ...نمیدونم چی تو فکر مغشوشم اومد که یه مرتبه بطرف اتاق خودم تغییر مسیر دادم و رو تخت نشسته و شروع به گریه کردن و خداخدا گفتن کردم.
از خواست خدا اون لحظه من تنها نبودم و مامانم با دو نفر از خانومای همسایه خونه ما بودندو به کمک هم صورت و لباسای خونی رهی وپارکتهای خونه که از اتاق تا پذیرائی خونی شده بود رو تمیز کردندورهی رو بردند پیش دکتر...
موقع برگشتن پانسمانی رو پیشونی رهی بود که 4 تا بخیه رو توش پنهون کرده بود.![]()
تازه فهمیدیم که این پسر شلوغ و ناقلای ما رفته بالای کمدی که پای تختخوابش هست و چنان با سرعت پائین پریده که سرش به قرنیز سرامیکی کنار دیوار خورده...![]()
خدا رحم کرده...
قربون خدا برم...
از اون روز به بعد چنان مریض شدم
که هرکی از این ماجرا باخبر میشه و به من تلفن میزنه قبل از رهی حال منو میپرسن!
همیشه پیش خدا ابراز ترس و غصه میکردم که چطور بدون داشتن خواهر لحظات سخت زندگیمو خواهم گذروند؟!
نمیدونستم که خدا غیر از پدر و مادر و یه برادر گل دو تا همسایه مهربون وگل برام در نظر گرفته که مثل فرشته نگهبان همیشه دور و بر من در حال پرواز باشند.
من در اینجا علاوه بر پدر و مادر فداکار و گلم از همسایه هام هم بینهایت متشکرم که یکبار دیگر به من طعم شیرین محبت را چشاندند .
ومن برادری دارم که همیشه محبت رو در مورد من وخونواده مان به حد کمال رسونده ...از او هم متشکرم.
ای خدا ...سپاسگذارم که همیشه به فکر و مواظب بندگانت هستی وحتی یک دم تنهامون نمیذاری
اولش این اتفاق نگرانم کرد از این بابت که خدایا آیا من این روزا دل کسی رو سوزونده بودم که تو خواستی بیدارم کنی؟؟؟؟!
شایدم حکمتی بوده و اینم به نفع من بوده کسی چه میدونه چون هر چی فکر کردم چیزی بیادم نیومد...آخه من هیچوقت کسی رو عمدا ناراحت نمیکنم.
خدایا حکمتتو شکر
دوستان متاسفم که این پستم هم طولانی شد ولی با این موضوعی که مینوشتم کوتاهتر از این امکان نداشت.به قول مادربزرگم که میگه ماجرا رو باید از سر تعریف کرد! میدونم که منو خواهید بخشید.
دیروز به جشن تولد دخترعمویم دعوت بودم و از آنجائیکه این حقیر طاقت خیلی چیزا ازجمله گرما رو ندارد .عزا گرفته بودم که کی میتونه از صبح پاشه وکارای مسخره و خسته کنندهء زنانه راکه از قضای روزگار خیلی هم مهم میباشند و جزو کارای ((اگه نباشه نمیشه) میباشن را انجام بده؟!
خلاصه پس از کلی کلنجار رفتن با خود تصمیم گرفتم مثل خانوما!!!برم آرایشگاه وکلی واسه خودم راحتی در وکنم!
توی سالن زیبایی نشسته بودم که یهو موبایلم ـ پس از سالها ـ با یه شماره که متعلق به یکی از دوستانم بود که خیلی وقت بودم حسرت میخوردم برای یکبار هم که شده بهم زنگ بزنه و به اصطلاح دلش برامون بتنگه!
پس از سلام واحوالپرسی و گله مندی ازهم که چرا یادی از ما نمیکنی و...متوجه شدم که دوستم حامل خبری بس ناخوشایند میباشد.
مغزم داشت به سیستم عصبی بدنم دستور تولید عرق سرد میداد که آن خبره رو شنیدم...
یکی از دوستان مشترکی که داشتیم و من بنا به دلایل خیلی پوچ و بی ارزش ۲ سال ازش بیخبر مانده بودم>متاءسفانه در حالی که هنوز مجرد بود و مشغول کسب بی وقفهء دانش مادر پیرشو که همیشه آرزوی سروسامان گرفتن تهطغاریش و داشت رو از دست داده بود...
نمیدونین چه حالی شدم.
آخ... این روزا برای هممون هست!
باید چیکار کنیم که کمتر جگرمون بسوزه؟!
که کم پشیمونی بسوزوندمون!
که وجدانمون کمتر عذابمون بده!
نمیدونم چرا فکر میکنم دوستم عذاب وجدان بیشتری خواهد داشت چراکه علیرغم نگرانیهای مادرش دوران تجرد طولانیی رو برای خودش میخواست!در صورتیکه میتونست و موقعیتشو داشت که چنین نکنه!
چرا باید انسان این اشرف مخلوقات اینهمه خودخواه باشه؟!!!
مامانم همیشه این جمله که تو درس فلسفه دوران دبیرستان خونده بودن رو سر هر فرصت تکرار میکرد:
«آزادی انسان تا زمانی ادامه میابد که آزادی انسان دیگری شروع شود»
بیایید به عمق این جمله برویم و لحظه ای در معنیش تأمل کنیم.اگه بخواین جاداره که تمام لحظات زندگیمون این جملهءکوتاه و سراسر معنا در یادمون باشه!!

طی شد این عمر ، تو دانی به چه سان
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصیر من است اینکه خود می دانم ، که نکردم فکری ، که تعمق ننمودم روزی ، ساعتی یا آنی ، که چه سان می گذرد ، عمر گران .
کودکی رفت به بازی ، به فراغت ، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات .
همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان ، که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست ، بایدش نالیدن .
من نپرسیدم هیچ که پس از این زچه رو نتوان خندیدن ؟
نتوان فارغ و آسوده ز غم ، همه شادی دیدن ، همچو مرغی آزاد ، هر زمان بال گشودن ، سر هر بام که شد ، خوابیدن .
من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن ؟
هیچکس نیز نگفت : زندگی چیست ؟ چرا می آییم ؟ بعد از این چند صباح ، به کجا باید رفت ، به چه سان باید رفت ؟ با کدامین توشه با سفر باید رفت ؟
نوجوانی سپری گشت به بازی ، به فراغت ، به نشاط ،
فارغ از نیک و بد مرگ و حیات .
بعد از این باز نفهمیدم هیچ ، که چه سان دی بگذشت .
لیک گفتند که جوان است هنوز ، بگذارید جوانی بکند ، بهره از عمر برد ، کامروایی بکند ؛
بگذارید که خوش باشد و مست ، بعد از این باز ورا عمری هست .
یک نفر بانگ برآورد که او ، از هم اکنون باید فکر فردا بکند ؛
دیگری آوا داد که چو فردا بشود ، فکر فردا بکند .
دیگری گفت : همانطور که رفت دیروزش ، بگذرد امروزش ، بگذرد فردایش .
با همه این احوال ، من نپرسیدم هیچ ، که چه سان دی بگذشت ؟
آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت ؟
نه تفکر ، نه تعمق و نه اندیشه دمی ، عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی .
چه توانی که زکف دادم مفت . من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت .
قدرت عهد شباب ، می توانست مرا تا به خدا پیش برد .
لیک ، بیهوده تلف گشت جوانی ، هیهات .
آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه ، راهنمایم بودند .
عمرشان طی می گشت ، بیخود و بیهوده ،
و مرا می گفتند که چو آنان باشم ؛
چو آنان دایم فکر خوردن باشم ، فکر گشتن ، فکر تامین معاش ، فکر ثروت باشم .
کس مرا هیچ نگفت ، زندگی خوردن نیست ، زندگی ثروت نیست ، زندگی داشتن همسر نیست ، زندگانی کردن فکر خود بودن و غافل زجهان بودن نیست .
ای صد افسوس که چون عمر گذشت ، معنی اش فهمیدم .
حال من می فهمم ، هدف از زیستن این است رفیق :
من شدم خلق که با عزمی جزم ، پای از بند هواها گسلم ؛
پای در راه حقایق بنهم ، با دلی آسوده ، فازغ از شهوت و آز و حسد ، کینه و بخل ، مملو از عشق و جوانمردی و زهد ، در ره کشف حقایق کوشم .
شربت جرات و امید و شهامت نوشم .
رزه جنگ برای بد و ناحق پوشم ،
ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم .
آنچه آموخته ام ، بر دگران نیز ، نکو آموزم .
شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش ،
ره نمایم به همه ، گرچه سراپا سوزم .
من شدم خلق که مثمر باشم ؛
نه چنین زاید و بی جوش و خروش ؛
عمر بر باد و به حسرت خاموش .
ای صد افسوس ، که چون عمر گذشت ، معنی اش فهمیدم :
حال می پندارم کین دو سه روز از عمرم ، به چه ترتیب گذشت :
کودکی بی حاصل ، نوجوانی باطل ، وقت پیر غافل .
به زبانی دیگر :
کودکی در غفلت ، نوجوانی شهوت ، در کهولت حسرت .
داستان آفرینش زن
در آغاز ِآفرینندهءجهانِِِ چون به خلقت زن رسید دید آنچه برای خلقت
آدمی لازم است در کار آفرینش مرد بکار رفته و دیگر چیزی نمانده
است.
در کار خود واله گشت و پس از اندیشه بسیار چنین کرد:
گردی عارض از ماه و تراش تن از پیچک و چسبندگی از پاپیتال و
لرزش اندام از گیاه و نازکی از نی و شکوفایی از گل و سبکی از برگ و
پیچ وتاب از خرطوم پیل و چشم از غزال نیش نگاه از زنبور عسل
وشادی از نیزه و نور خورشید و گریه از ابر وسبکسری از نسیم و
بزدلی از خرگوش و غرور از طاووس نرمی از آغوش طوطی سختی
از خاره و شیرینی از انگبین و سنگدلی از پلنگ و گرمی از آتش و
سردی از برف و پرگویی از زاغ وزاری از فاخته ودورویی از لک لک
و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و از او زن ساخت و به
مردش سپرد.
پس از هفته ای مرد نزد خدا آمد و گفت:
«خدایا!این موجودی که به من داده ای زندگی را بر من تباه کرده پیشه
اش پرگوئیست و هیچگاه مرا به خود وانمیگذارد آزارم میدهد میخواهد
همیشه نوازشش کنم میخواهد همیشه سرگرمش سازم.
بی خود میگرید تنها کارش بیکاریست .آمده ام او را پس دهم.زیرا
زندگی با او برایم امکانپذیر نیست.اورا از من بازستان.»
خدا گفت باشد و زن را پس گرفت.
پس از هفته ای دیگر مرد دوباره نزد خدا شد و گفت:
«خداوندا!میبینم از زمانیکه اورا به تو پس داده ام تنهای تنها شده ام به یاد
می آورم چگونه برایم آواز میخواند ومیرقصید.از گوشه چشم به من
مینگریست . با من بازی میکرد خنده اش گوشنواز بود و دیدارش
دلنواز.او را به من باز پس ده.»
خداوند گفت باشد و زن را به او پس داد.
پس از سه روز دیگر بار مرد نزد خدا شد وگفت:
«خدایا نمیدانم چگونه است!اما من به این نتیجه رسیده ام که زحمت او
بیش از رحمت اوست.پس کرم کن و او را از من باز پس گیر»
خدا گفت:«دور شو!هر چه گفتی بس است برو با او بساز!»
مرد گفت:«اما با او زندگی نتوانم کرد.»
خدا گفت:«بی او هم زندگی نتوانی کرد.»
آنگاه به مرد پشت کرد و دنبال کار خود رفت.
مرد گفت:«چه بایدم کرد نه با او توانم زیست نه بی او.»
منبع ماءخذ:کتاب «مهپاره»ترجمهء«صادق چوبک»
.jpg)
عشق یعنی سخن دل گفتن
به اشاره به کنایه به مجاز
عشق یعنی تو مرا میرانی
من به صد حوصله می آیم باز



خاطره ای ازمیان صدها خاطره برای این پست انتخاب
کرده ام فقط مشکلی که هست اینه که نمیدانم بعنوان
خاطرهءخوب یاد کنم یا بد؟!
ولی بهرحال هرچه که هست
درس بزرگیبه من داد.
سال1368بود و من دانش آموز کلاس چهارم
ابتدائی.خرداد ماه بود و فصل امتحانات.
جمعه بود وهوا بهاری!
پدرم برای اینکه کمی تفریح واستراحت فکری کرده
باشیم و حال وهوایی عوض کنیم(چراکه بیشتر وقتمان
صرف درس خواندن میشد)تصمیم گرفت مارا ببرد صحرا
تا از آب و هوای دلپذیر طبیعت لذت ببریم.
منکه از بچگی عاشق جلوه وتنوع رنگها بودم بادیدن
گلهای صحرایی که هرکدام زیبائی مدهوش کنندهءخاصی
داشتند و به تنهایی خبر از وجود خالقی توانا و نیز
سخن از هنر بی انتهای پروردگار میزدند به وجد آمده
وتمام وقت خود را صرف دستچین کردن گلها کردم.
تو خونه هم که رسیدیم با آن دستها و سلیقهء کودکانه
مشغول تزئین دسته گل شدم وبیصبرانه منتظر دمیدن
صبح ماندم تا این دسته گل را که به نظر خودم خیلی
زیبا بود به خانم معاون دلخواهم تقدیم دارم.
تا صبح چه صحنه های زیبایی که در ذهنم مجسم نشد
و معاونم را میدیدم که پس از گرفتن آن دسه گل
حرفهای خوبی به من میزد.
آیا اجازه خواهد داد تا اورا ببوسم؟!
یا شایدهم خودش مرا در آغوش کشیده و ببوسد!
***
خلاصه لحظهء موعود فرا رسید و در حالیکه خانم ناظم
مهربانمان
!مشغول جابجا کردن ما بود تا ورقه های
امتحانی را پخش کنند من دنبالش دویدم و با لبخند
کودکانه ام دسته گل را تقدیم ایشان کردم ومنتظر عکس
العمل زیبایشان ماندم...
ایشان بدون اینکه بروی من نگاهی کرده باشند ویا حتی
کمی از سرعت قدمهایشان بکاهند دسته گل را
درحالیکه وارونه گرفته بودند انداختند
سطل زباله!!!
***
الآن با وجود گذشت 19سال از آن تاریخ صحنهءماءیوس
کننده هنوز بدون کم وکاست جلوی چشمانم است و
همیشه با خنده از آن روزیاد میکنم ولی ...
خنده ای تلخ!!!
چی میشد اگه بجای اینکار میگفت:مرسی دخترم تو
خودت گل بودی!!!یا اگه چنین میگفت آیا ارزشش پیش
یک شاگرد خیلی پائین میومد؟!یا نه...
***
میخواستم در پایان این مطلب نتیجه گیری کنم ولی
دوست دارم زحمت این کار را شما دوستان ومیهمانان
عزیزوبلاگ متقبل شوید.
ممنون از حظورتون که مرا همیشه ودر همه حال شاد
میسازد
مادر ای روح بزرگ ابدی وای
سرچشمهء همهءپاکیها ومهربانیها
ترا ستایش میکنم.
بخاطر آن قلب پراحساست که صفای
آسمان بهاررادارد.
برای آن روح پاک وآسمانیت که
شکوه دریا را بیاد میاورد.
ای مادر... ای عشق بزرگ ای
همهء
فداکاریها تنها تویی که محبت بی
دریغت را به فرزندانت می بخشی
وبا مهربانیهای بی توقعت وبا
رنجهای بی مزدت نثار میکنی
ستایشت می کنم.
ای مادر با کوچکترین ناراحتی
فرزندت اشکهای به غم آلوده ات
چون قطره های شبنم وبه خاطرفنای
ابدیت در یک عشق پاک ترا ستایش
میکنم.

مادر صدای تومعنی کامل عاطفه
است .
آنچه در دیدگانت دیده میشودشکوه
یک روح مقدس آسمانیست.
مادرجان بخاطر خدا فراموشم مکن
وبا آن چشمان خسته ات که همیشه
در غمهای من گریسته است بسویم
نگاه کن.
مگر نمیبینی که دستهای ستایشگرم
را برای پاسداری دراز کرده ام.
آری بسویم نگاه کن زیرا یک نگاه
تو صفای بهشت را دارد.
بیاد ترانه های لالاییت وبیاد شیره
هایی که ازجانت مکیده ام بیاد آن
چشمهای بیدارت تورا ستایش میکنم.

مادرجان قلب پراز مهروعاطفه ات
بهشت جاوید من است.
من این بهشت زیبارا دوست دارم.
مادرتوسایهءلطف خدایی فرشتهء
رحمتی پروانه ای که به دور
فرزندان
چون شمعت میگردی واز سوختن
ترسی نداری.
مادرخوبم تودر برابر مشکلات چون
کوه ایستادی و زلفان سیاهت را
دربرابر دردها ورنجهای زندگی
سپید کرده ای تا روزگارم سیاه
نگردد.
مادر تو بودی که الفاظ ساده را بعد
قصه های کودکانه را آنگاه درس
جوانی را ودرآخر راه ورسم زندگی
و نیکبختی رابه من آموختی .
خدایا از تو میخواهم که این شمع
هیچوقت خاموش نگردد وباصدای
لرزان فریاد میزنم:
دوستت دارم مادر
هرگز نمیر مادر
دوستت دارم مادر
هرگز نمیر مادر

تقدیم به بهترین مادر دنیا((روحی))وتمام مادرهای خوب دنیا.

گفتمش نقاش را نقشی کشد از زندگی
باقلم نقش حبابی برلب دریا کشید
زندگی عطر ترحمهای ماست
زندگی ذوق تبسمهای ماست
زندگی تا بود با احساس بود
زندگی کی بی حظور یاس بود
زندگی یک شمع از بوی گل است
زندگی تصنیف بغض بلبل است
گل چراغ بیشه ای تا بندگیست
گل حلول نغمه ای از زندگیست
زندگی بی گل ندارد اعتبار
زندگی را نیست با شبنم وقار
زندگی جاریست تا بی انتها
زندگی آبیست در رویای ماه
زندگی رودیست در دنیای عشق
میرود بی وقفه در دریای عشق
زندگی عطر سرود لحظه هاست
زندگی کشف شهود لحظه هاست
زندگی در پردهءمرداب نیست
زندگی آرامش یک خواب نیست
زندگی فریاد بغضی در گلوست
زندگی تاب وتب می در سبوست
زندگی یعنی گذشتن از غبار
زندگی یعنی گل "باکی"بکار
زندگی در چشم مردان تار نیست
زندگی از دید خوبان خار نیست
زندگی گرچه عشق عالم است
بازهم حسی غریسب و مبهم است.

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
**

شعر دیوانه ء تب آلودم
شرمگین از شیار
خواهشها
پیکرش را دوباره میسوزد
عطش جاودان آتشها
**

آری آغاز دوست داشتن
است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن
زیباست
**

ازسیاهی چرا هراسیدن
شب پراز قطره های الماس
است
آنچه از شب بجای میماند
عطر خواب آور گل یاس
است
**

آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانهء من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانهء من
**

آه بگذار زین دریچهءباز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
**

دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم..تو..پای تا سر
تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو..بار دیگر تو
**

آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفان
کاش یارای گفتنم باشد
**

بس که لبریزم از تو میخواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ
کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
**

آری آغاز دوست داشتن
است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن
تقدیم به همسرم که به من فرصت دوست
داشتن داد![]()
دایره المعارف بی نزاکتی
یا
چطورکفر مامان رو دربیاریم!
<<نه>>گفتن رو باصدای بلند تمرین کن*
کی گفته صندلی عقب ماشین از بغل مامان راحتتره؟!*
وقتی میتونی هله هوله بخوری دیگه چه نیازی به غذاست؟!!*
<<چرا>>سوال قشنگیه هروقت مامان چیزی بهت گفت
ازش بپرس چرا؟وقتی جواب داد دوباره بپرس.این بازی میتونه ساعتها
ادامه پیدا کنه!*
مامان عاشق نقاشیهای توست.دیوارهای اتاقشو...*
یاد بگیر همیشه تلفن رو از پریز بکشی اونوقت دیگه کلاغه خبر نمیاره!*

اگه گفتی کاغذ توالت چند متره؟×!!!*
تادیدی مامان دوربین فیلمبرداری رو اورده تا از کار قشنگی که میکنی
فیلم بگیره دیگه اون کارو نکن .بعد که مامن دوربین رو
گذاشت سرجاش دوباره همون کار قشنگه رو بکن*
مامان خیلی دوست داره موقعی که لباس تنت میکنه تو وول
بخوری !*
با هر اسباب بازی فقط یه بار بازی کن...*









